تبليغاتX
کمی دورتر
دلنوشته ها
 

سبک شدی

آنقدر

که با پکی هم بالا می رود

زندگیت و

آنقدر

کوچک می شوی

در چشمانی که زمانی

زیباترین هم بودند

یادت نمی آید نه ؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم دی 1389ساعت 23:33  توسط بهزاد شفقتیان  | 

 

 

روی بساط فقط سگ ولگردش مانده بود؛

خط به خط ؛لحظه هایش را در ذهن

خمارش مرور می کرد وقتی به مرگ پات

رسید کلاغ سیاهی برای چشمان

درشتش آمده بود .

-آقاآخرش چند ؟

کاش می شد نفروخت.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم دی 1389ساعت 22:56  توسط بهزاد شفقتیان  | 

 

کوره های آدم سوز

چشمان توست

نازی و من جلودار

نازی ترین سپاه دنیام  و

یهود قلبت را

بی اعتنا به پرچم های منصوبش

فتح خواهم کرد

شاید حرفهام دروغ باشد

اما شبیه دیواری است

از تو به دور تو

که بیخ تا ثریایش را

حاشا کوتاه می آید

پس تو هم کوتاه آمدن را هجی کن

کو

تاه ...

+ نوشته شده در  شنبه سوم مهر 1389ساعت 23:16  توسط بهزاد شفقتیان  | 

 

بند دستهای تو

چماق را روی سرت بازی می دهد

و

نخ های من هم

تسلیم را تصمیم می گیرند

پس

 تو هم باختی !

ببین

این پیاده رو ها

نعش فرش عروسکهای بی بند و باری است که

خودکشی بازی را ترجیح دادند ...

 اینجا

کمی خشک شدن خودکار بد نیست

آخر

این قطار راهی ابدیت است

که جا ماندگانش

رستگارترینند .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم مرداد 1389ساعت 21:23  توسط بهزاد شفقتیان  | 

 

از نا به کاری علوفه ها

تا موشک های پشت گوش

و

وهم پرواز

این همه فقر می خواهد

برای پک زدن به

خاکستری مغزت

حتی اگر تمام ثانیه ها را

شمردن باشی

این چراغ سبز رفتن نمی شود

پرواز را فراموش کن

بیا با هم

برای نباریدن باران

دعا کنیم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم تیر 1389ساعت 16:20  توسط بهزاد شفقتیان  | 

 

ساده

پیرمردانه و روستایی می گفت

هستگی غرب را به خاک خواهی زد

راست می گفت ؟

کجای افکارم هسته گزیدی

که افعالت

این گونه سونامی اشعارم شده ؟

می گفت 

درخت نانشان خشکیده

ولی

دوستت داشت

با این که گرفتار ثواب روزه هایی بود

از دست گندمی که

در جعبه ها ریخته بودی

و

طرحی از تو که

می خندیدی ...

می دانم

تو روشن دلی را

در گوشهایت پنهان کردی

تا حرف

حرف خودت باشد

بی آن که بدهکار

سکته های این قلم بمانی .

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم تیر 1389ساعت 21:35  توسط بهزاد شفقتیان  | 

 

بی رحمانه زنده می مانی ،

در جدال با

سفيد باختگانی مثل من،

مثل ما،

که وقتی می تازيم، می زنی

می زنی

می کشی

می کشی ،

فرقی هم برايت نمی کند

که کرور کرور حرفهايت ،

بر حجله سینه ماها ، حتی

فرداماها ، هم تجاوز خواهد کرد

برای تو ،

من و ما

سمبول سومی ترین

جهانی هستیم،

که مرگ را برای همسایه هم

آرزو نمی کنیم .

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم تیر 1389ساعت 16:22  توسط بهزاد شفقتیان  | 

 

این روزها

برایم

حضور سکوت را

تیک بزنید !

تلخ تر از آنم  

که غیبت نخورم

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم خرداد 1389ساعت 18:3  توسط بهزاد شفقتیان  | 

 

برای نگفتن از

گل  سرخی

آنقدر سیب سرخ داریم

که نوبت به عروسک های ندارمان

نرسد ،

این جا

لبخند هیچ کس این روزها

جا نمی ماند ،

مثل

انعکاس فریادهایی

شبیه آرزو ، که

کم

کم

محو می شود .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم اردیبهشت 1389ساعت 2:31  توسط بهزاد شفقتیان  | 

 

وقتی به حرفهايم شک می کنی

آينه در آينه

می شکنم و

بند نمی خورم

ولی ؛

فرقی به حال سپيدی موهايم که می کند

من سعی می کنم و

تو خوشبخت می شوی

نه ؟!

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اردیبهشت 1389ساعت 0:20  توسط بهزاد شفقتیان  |